|
☼☼ نیروهای خارق العاده ☼☼ روزگاریست شیطان فریاد می زند اگر انسان دیدید خبرم کنید،سجده خواهم کرد!!
| ||
![]() بنر وبلاگ نیرو های خارق العاده آدرس های وب: www.fantasticforces.blogfa.com دوستان برای تبادل بنر آماده ایم ، ما داریم برای ارتقا وبلاگ کارهایی میکنیم در صورت عملی شدن به شما خبر می دهیم
[ پنجشنبه پنجم آبان 1390 ] [ 14:20 ] [ مهرداد و امین ]
با توجه به نظر لطف دوستان، تمامی لینک ها درست شد.
موضوعات مرتبط: موضوعات مطالب برچسبها: موزیک, کامپیوتر, داستانک, اس ام اس, عکس جالب [ یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 ] [ 20:31 ] [ مهرداد و امین ]
به نام نام بی نامش و به نام نامی نامی که بی نام او نامی نیست... روز تولدم که خدا مرا آفرید. کیکی جلو رویم نهادند و " یک" شمع روی کیک و تولدم را جشن گرفتیم. من و دوست خوبم خدا.... اونموقع بلد نبودم شمع را فوت کنم تا خاموش شه. شمع با نیشخند بهم زل زده بود. خدا بهم آموخت. آن موقع که کسی نداشتم کسم خدا بود. کس بی کسان..... خلاصه شمع را فوتیدیم رفت پی کارش! به زمین آمدم. خواستند مرا فوت کنند. فریاد زدم: مرا خدایی که نورش حق است آفرید و به من آموخت. مرا فوت نکنید تا تاریک شوم. می خواهم روشن باشم... من مانند شمعی هستم که خدا در قالب انداخته و فقط او قد شمع را می داند که کی آب شده و میمیرد. البته با اینکه قطراتم آب میشود ولی باز در ظرف خدا سرد و منجمد شده و می جنگم... تو نیز مانند من باش. اگر فوتم هم کنید باز فردی روشنم می کند. اگر تنهای تنها هم شوم خدا مرا روشن می کند و شروع به زندگی می کنم. بین علم و عمل فاصله زیادیه! هر 2 کلمه از 3 حرف مشابه تشکیل شدن ولی با تغییر جایگاهشون، معنیشونم عوض میشه! همینطور بین ذلت و لذت!آدم های مشابه هم زیاد هست ولی فاصله جایگاه هاشون متفاوته.... *دو نفر داشتن با هم خالی می بستن. اولی گفت 40 سال پیش ساعت بابام تو همین رود افتاد! دیروز بعد این همه مدت رفتیم غواصی پیداش کردیم سالم بود! دومی گفت بابای من 40 سال پیش افتاد تو همین رود، دیروز دیدیم اومد خونه سالم سالم بود! اولی گفت تو این مدت او زیر چی کار می کرد؟ گفت: ساعت بابای تو رو کوک می کرد. *مرده از خدا می پرسه (( خدایا! چرا زن را انقدر زیبا آفریدی؟)) خدا می گه : چون تو از اون خوشت بیاد. دوباره می پرسه (( چرا انقدر احمق آفریدیش؟)) میگه : چون اون از تو خوشش بیاد! ونیز روز مادر هم نزدیکه. اگر در سر سفره احساس و محبت هم جایی برای من وجود دارد تبریک مرا جای دهید. تبریکی ویژه به مادران و حضرت فاطمه(س) که ایشان چند روز دیگه شمع روی کیک تولدشون رو فوت می کنن! از طرف من هدیه ناقابلی هست که یه نمازی بخونیم و یه تسبیح حضرت فاطمه هم روش! شما ها هدیه بهتری بهش بدید. راستی! اون روز بگردید پیداش می کنید. سلام من رو بهش برسونید.... [ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:47 ] [ مهرداد و امین ]
اول ازهمه باید بگم که خیلیا میگن چرا بیشتر اوقات تو وبت تریپ دپ میگیری و ناراحتی؟ در جواب باید بگم که وقتی یه آدمی می خنده و شاد هست همه باهاش هستن ولی وقتی ناراحته و غم گین هست تنها می مونه پس دوست دارم در غم تنهایی شریک باشم نه در شادی که همه هستن! دوست دارم همدرد باشم! حلّه! به به! چقدر روز معلم بهمون حال داد. جاتون خالی سر کلاس عربی از بچه ها پول جمع کردم بعد از ناظممون اجازه گرفتم زنگ تفریح با یکی از بچه ها رفتیم بیرون مدرسه یه کارتون بستنی و 2 تا برف شادی برای کلاسمون گرفتیم! با یه کارتون بستنی تو دستم داشتم تو خیابون راه می رفتم! بعدش رفتیم سر کلاس شیمی فشفشه روشن کردیم و برف شادی زدیم! خیلی حال داد بعدشم اونقدر سر و صدا کردیم ناظممون اومد بهمون تذکر داد. بعد بستنی خوردیم و خلاصه خیلی خوش گذشت... چند تا چیز جالب! 1) ترسوندن آدم در حد گاو! 2) خر شانسی در حد گاو نه همون الاق بگیم بهتره! 3) برید گواهی نامه هاتون رو پاره کنید جاش لنگ بندازید! -- یه روز یه آمریکایی و یه افغانیه و یه ایرانیه تو هواپیما بودن. هواپیما سنگین بودش خلبان میگه هر کدوم از شما چیزی که تو کشورتون بیش تر هست رو بندازید پایین وگر نه هواپیما صقوط می کنه. آمریکایی قوطی شراباش رو میندازه، افغانیه آجر می ندازه و ایرانیه افغانیه رو میندازه پایین! می گن چرا افغانیه رو انداختی؟ میگه آخه افغانی تو کشور ما زیاده!!!! -- *زیر کتری رو روشن کردم، قوری رو گذاشتم روش، مامانم میگه: می خوای چایی بخوری؟ گفتم: پ ن پ غولش فحش داده می خوام بخارپزش کنم!
*از خونه زنگ زدم فست فود غذا بیارن، طرف میگه: بفرستم واستون؟ گفتم: پ ن پ آپلود کن. لینکش رو بده. دانلود می کنم! *رفتم داروخونه، میگم: باند دارین؟ میگه: باند پانسمان؟ میگم: پ ن پ باند فرودگاه! می خوام فرود بیام! " موفق باشید " [ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:17 ] [ مهرداد و امین ]
هــــــــی .... رفتی استاد، رفتی ومن باختم این زندگی طوری تار و بده، که دل من قید همه محیطا رو زده. نمیشه فهمید چون که این یه قصه نیست، که تموم بشه آخر با یه حسه بیست.... 16 سالم شد و شده 40 تیکه تنم، آره از توپ فوتبالم 40 تیکه ترم. هــــــــی .... رفتی استاد، رفتی و یه دفع گیـــج شدم و همه چی رو تار دیدم، اینا واسم خواب دیدن و نفسم می خواد منو دار بزنه، جای قبر واسه من غار بکنه. بخند، چون خنده داره آره عمرم تلف شده، این چند سال به پای تلنگوره، مرگ استادم که مشکل نبود یه دست انداز، بود انقدر خودت رو دست ننداز، یه پــیــشنهاد، هزار تا بذر بکار به امید اینکه شاید یکیش درآد. هــــــــی .... رفتی استاد، رفتی و گفتی جرئت داشته باش محکم باش، برنده اونی بود که قدرت داشت... استاد! چی شدی چرا انقدر داغونی؟ بلند شو داد بزن چرا انقدر آرومی؟ بوته های باغچه همه خشک شدن چی شده؟ پاشو بگو زنده ای و منتظر بارونـــــــــــــــی..... ای درویش! قسم به تار موت، قسم به آبروت، قسم به عصای درمونده ی گدای کور...... تو مرامم این نبود، که وقتی شاد باشم دوستم غمگین نبود، با اینکه وقتی استادم رفت زندگیم شیرین نبود، 2 روز بعد از تولدم رفت و نامردی رو دیدم ولی تو وجود خستم نیست هنوز... هــــــــی .... رفتی استاد، رفتی و گفتی که موقع جنگ همیشه شروع میشه بازیت ، باید محال باشه که یه دفعه خالی بشه باتریت، گفتی از کسی جر خدا ترس نباید داشته باشی، منم تو دلم گفتم که داغونتم داشی ولـــی هــــــــی .... رفتی استاد، رفتی ..... زیاد نگفتی ولی ای کاش می گفتی، اما ما نمیفهمیدیم تو داشتی انگار می گفتی، نگاهت آروم بود ته دلت حرفی بود و ما نفهمیدیم تو داشتی انگار می گفتی.... سوال می کردم گفتی کتک می خوای حتما! زمین خوردم گفتم کمک می خوام گفتی کمک میاد بعدا........ بهم جرئت دادی تو دادی بال به من از قصد، حرف زدن یادم دادی خاک پاتم استادم دیگه روزی نمیرسه که لال بشم از تـــــرس. حس می کنم تنهام دیگه باما رد پات نیست، استادم پــــاشو که حالا وقت
خواب نیست استاد من، هنوزم جای چوبی که کوبیدی رو صورتم، نقش کمی داره، ولی منو به یادت میندازه. یاد دادی فرار نکن و آزاد باش مانند 72 تن. یاد دادی " حق گرفتنی هست، دادنی نیست.... " .
[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 16:11 ] [ مهرداد و امین ]
نمیدونم از کجا باید آغاز کرد...
از کدوم لغت استفاده کنم...
بین اگر و ای کاش مردد هستم...
اما را هم میخواهم اضافه کنم اما نمیدانم از کدام در کجا استفاده کنم!
فقط میدانم برای نوشتن دلیل دارم...
آیا این حرفهایی که میخوام بگم آرزوست و دست نیافتنی یا که هنوز هم هستند آدمهایی که مفهوم دوست داشتن را بدونند؟
زندگی سرشار شده از ای کاشها و اگرها ، و اما همه اینها از چشمه خواستن و عشق که حقیقت وجودی انسان است خروش میکنه و می جوشه...
زندگی را بی بازگشت می خوانند ، از این بی باز گشت گفته اند کز برایش باید از جان هم گذشت...
پس چرا این بی بازگشت سرشار از ای کاشها و اگرهاست؟
وقتی روی ساحل آرام در حال تماشای فرو رفتن خورشید داغ سرخ شده به دل دریای بی کران و سرد هستی، ناگهان تو دلت می گی کاش آدمها معنای دوستت دارم رو خوب میفهمیدند...
پیش خودت میگی اگر آدمها میدونستند وقتی از عشق حرف میزنند ، چقدر زیبا میشن...
تو تنهاییت که بغض گلوتو گرفته میگی ای کاش حس دل تنگیو اونی که برات دلش تنگ شده خوب میفهمید...
همونجا یادت میافته اگر واقعا آدمها به احساس پاک پی میبردند...
وقت خواب به خودت میگی بذار یکم به امروزم فکر کنمو پیش خودت میگی کاش امروز...
در همون حین میگی اگر امروز بهش گفته بودی که ...
ای کاشها تو ذهنت نقش می بندنو ادامه میدیو پیش خودت میگی ای کاش میدونست که چقدر...
وقتی با اگر بخوای حرفهای دلت رو بزنی میگی که اگر بدونه که ...
راستی ای کاش آدمها قدر همو،قدر باهم بودنو،قدر دوستت دارم گفتنها رو،قدر عاشق شدنو،قدر عاشق بودنو،مفهوم علاقمندیو و از خود گذشتگی رو میدونستند...
اگر آدمها میفهمیدند معنی واژه دلم برات تنگ شده یعنی چی!
اگر آدمها میدونستند که احساس و حقیقت اون، که از دل میاد چه چیزی رو همراه داره...!
اگر آدمها میدونستند که دلو نباید شکست...!
اگر آدمها فراموش نمیکردند که نباید همدگرو فراموش کنند...!
اصلا ای کاش آدمها آدم بودن را فراموش نمیکردند و اگر آدمها آدم بودن را فراموش نمیکردند...!
آیا باز هم از کلمه ای کاش و اگر باز هم استفاده میشود؟ [ دوشنبه هفتم فروردین 1391 ] [ 21:26 ] [ مهرداد و امین ]
سلام دوستان دیگه به عید نزدیک شدیم و ... یک سال دیگه هم از عمرمون رفت و یک سال شما ما رو تحمل کردین ، دم همتون گرم سال نوی همتون مبارک و امیدوارم سالی که گذشت واستون پر خیر و برکت بوده باشه ، اگر هم نبوده ان شاء الله امسال براتون سال خوب و سرشار از خوبی باشه. مرسی از همتون که این وبلاگ به خاطر شما و با نفس های شما هنوز پا بر جاست. مهرداد و امین
[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 22:17 ] [ مهرداد و امین ]
در راه زندگی بودم. قدم زنان می رفتم ولی دیری نپایید که یه دفعه......... افتادم در چاهی بزرگ و عمیق. انقدر طولش زیاد بود هیچکاری از دستم بر نمیومد.
با دست و پایی شکسته ، قلبی غمگین و بسته ، کل مولکول های بدنم تا خود هسته ، از درد چاه زندگی بی کس و خسته ، داااااااااااااااااد زدم. یکی گفت دیگه بسه ، این فریاد از هوشیاری آدم مسته ! گفتم: چند بار رفتم در عالم خلصه ، ولی اینبار این فریاد از روی شکسته......... چند تباری الاف و بیکار ، درمونمده و بیمار ، می گشتم دنبال صدایی ، هرزگاهی می خورد به گوشم یه ندایی ، که کسی از کنار این چاه رد میشه یا نه........ خب بعضی وقتا یکی رد میشد ولی هرچی می زدم داااااد، فریااااااد، انعکاس صدام می پیچه و به خودم میااااااااد ....... به خدا گفتم : کمک، کمک....... خدا گفت : ناراحت نباش دوست عزیزم. من به فکرتم. صداش برای من تسکینی بود برای چند روز. ولی باز پس از یه مدتی می گفتم : مردم از تشنگی، مردم از گشنگی، این وضع بد تره از کشتگی.... خدا گفت: تو بنده ی خوشگلی! برات فرستادم مشکلی، قدرت حلش رو هم دادم بهت فقط صبر کن........... یه دفعه یه صدایی شنیدم. از قعر چاه فریاد زدم : کمک، کمک.... مردی با صدای دلنشین گفت: سلام! من برای کمک به تو اومدم...... با خودم گفتم این کیه خدایا...... یه دفعه کل چاه نورانی شد...... منو بالا کشید و خواست آفتابی شه روحم. آخیش! نور خورشید به چشمام خورد. انگار رفته بودم زیارتش.یه ارتش پیشش بود! کتابی کنارم دیدم. رو بهش کردم. این کارام یه جورایی غیر ارادی بود! ولی کتابو خوندم: شروع کردم. زیارت وارث، ریارت امام رضا، زیارت مخصوص، دعای بعد از زیارت، صلوات خواصه، نه ه ه ه..... رسیدم به وداع..... بهم گفت : بلند شو. ندیدید که.... همه زخمای منو درمون کرد. پیشش نمازم خوندم! نماز زیارت، نماز توبه و ..... حتی ناهار هم باهم خوردیم! بعد دیگه کم کم داشت شب میشد. بهم یه فانوسی داد. یه فانوس پر نور. بهم گفت : هر وقت احساس کمبود کردی از یاد خدا و ما اهل بیت غافل نشو.... رفتم. ولی با اینکه تنها بودم حس می کردم یه ارتش هوامو داره. خدا بهم گفت : دیدی بهت گفتم دوست عزیزم، دیدی صبر کنی همه چی درست می شه! با خودم گفتم: خدا بزرگه اگه بهت سختی داده ،مرد، قدرت حلش هم بهت داده [ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 19:52 ] [ مهرداد و امین ]
سلام! خوبی خدا می تونم بهت بگم "رفیق"؟ دوباره دارم می خونم برای تو ولی مست شدم از نمازم. می دونم که الان که پیش توام از این مستی در امانم. رکعت اول، دوم، سوم، چهارم ....... وااااااااااااااااااااااااااااااااای. رفیق من امشب بد مستم، یا زیاد خوندم یا کم جنبم، اصلا نمی دونم با خودم چند چندم، می تونم بگم یه جورایی لش کردم! ولی بیخیال! آخه من بدجوری از خودم در رفتم..... خیلی خوندم ولی هنوز درست نشدم! مواظبم مغزم رو تو نماز پُرُو نکن! فراموش کارم، ایرادم اینه همه رکعتا رو خوندم و می گم هنوز خیلی مونده....... رفیق، بریم رکعت بعدی مهرداد نسخ شده، به ساقی بگو بیاد با سبد پرش، من زیاد خوندم این نظر توئه، هر رکعت درباره ی یه خبر نـــــــوئه!! رفیق، شاید خوندن اینا تو رو خسته کنه، بده من برات بخونم یکم برات مزه کنه، بخون تــــــــــــوپ! به یاد هر کی نماز خونه، اصلا بذار یه قصه بگم که برات خــــــــوبه، ...... یکی بود میگفتن پشتش یه ارتشه، هرشب تا سحر توی مسجده، توی بدنش همش جای شمشیر و ترکشه، مسیر زندگیش صاف مثله خط کشه...... تا یه روز رد میشد یکی تیکه زباله، پرت کرد به سمتش و خورد به زیر دوتا چشم، برگشت دید دارن بهش می خندن، دید از روی جهل دارن بهش تیکه می بندن...... خندید و رفت یه جا واسه اونا دعا کنه، که شاید درست بشن آره خدا کنه، یارو گریون رفت پیشش فهمید مالک اشتره، دید جلوی بزرگیه اون خیلی اصغره، مالک خندید و گفت مشکلی نیست، آره مرام اینه و به خوشگلی نیست....... مستی راستی حرف قشنگیه! می خوام به سلامتی کسایی که به یادشون میارم نماز بخونم! به سلامتی مرد قهرمان که ساده بود و گدا، به سلامتی بارون که دل آسمون رو شکافت! به سلامتی هرکی یه کلمه یاد ما انداخت، وقتی مردم دو تا دستش رو به کفن ما انداخت، به سلامتی رستم کنار دیو، به سلامتی مملکت کنار دین، به سلامتی کسایی که بو انسان می دن، به سلامتی اونکه روزش رو با گریه افطار می کرد.......... به سلامتی همه شما که این مطلب رو خوندین، به سلامتی همه شما ....... [ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 18:40 ] [ مهرداد و امین ]
سلام مهرداد! ما چند سالی هست که بینمون جنگه، ولی جفتمون دلمون تنگه، واسه هم دیگه خیلی وقته ندیدمت چه خبرا؟ شنیدم هنوز نسبت به اجتماع سردی، هنوزم تو لحظه دنبال یه چی می گردی، هنوزم نوشته هات مثه قبلنا بد نیست، هنوزم تلخیاتو میندازی تو یه اتاق سردی ..... هنوز تــنــتــو میسپوری به سرمای بارون، جک می گی به بقیه با حرفای ناجور! شنیدم همش طلب حلالیت می کنی از هرکی بهش مدیونی، شنیدم تو این دنیا یه چند وقتیه محکومی، دلت که میشکنه صداشو قلبت میشنوه ولی بازم مغروری ......! هنوز لالایی می گی تو رویا تاپ می خوری، هر کی از دستت ناراحت باشه دهنشو صاف می کنی!!! تا اونم تو رو ببخشه و حلال بشی؛ یه جور می ری داری راهت رو صاف می دویی ...... " من چند سالی بود کنارت نبودم مشتی ، ولی...... خوشحالم که هنوزم هستی .... " قبوله من خوب نبودم ولی تو مبارزه کن، میگی دلیل همه مشکلاتت منم " باشه " هر جور می خوای محاکمه کن ..... اصلا من باعث همه مسیرای کجتم، اصلا من باعث همه رفیقای بدتم، من باعث دو سه تا خط رو دست چپتم.... آره مهرداد! من بودم، من بودم که می گفتم تو نباید صبر کنی، باید همیشه تند بری حتی اگه چپ کنی...... من بودم که می گفتم تو نباید صبر کنی، باید همیشه تند بری حتی اگه چپ کنی!!!!! نگاهتو از روی آینه رو تصویر من ننداز، تو 15 ساله که یه تصویری تو آینه...... هر اتفاقی افتاده تقصیر من ننداز هنوز مثل قدیما بدون خط کشی موندی، هنوز مثل خاطرات خوب بچگیمونی، هنوز خیلی ترس داری از پیر شدن و همه بزرگ میشن، ولی تـــــــو بچه می مونی! [ دوشنبه یکم اسفند 1390 ] [ 19:46 ] [ مهرداد و امین ]
فردای من، خیلی وقته که گذشته ازش ، آب شدُ ریخت روی گونههای من ، مثله دونه های برف مهم نیست چی میشه بعدش ، این مهمه که هنوز زندم مردم اینجا مردای نامردی هستن که به اسم برادری ، نابرادری ها کردن. من تو این روزگار کثیف تا یکم حرف زدم ، همه گفتن که بگو : معذرت می خوام و ... شاید امروزه که کسی بیاد که دلسوزه ، دلسوزه، هر کاری کرده روحس بوده ، تو دور از حسی حیف ، من میشم اسطوره . این مردم همه به فکر خودشونن ، حتی دوستام ... . من همیشه تا وقتی میرفتم سر درس ، دوستام بهم زنگ می زدن و میگفتن میای بریم بیرون ؟! منم می گفتم باشه بریم ، ولی بعد از یه مدت فهمیدم که این دوستای نامرد خودشون دو ساعت درس خوندن و وقت استراحتشون به من میگن بیا بریم بیرون ... وقتی تو این دوره زمونه همه سر مستن با عرق و مشروب ، من در دستمه قلم و خودکار . هر جای دنیا که میری ، بهم دیگه میگن ببین این از ایران ، ایرانی که هم قافیه است با ویرانه . (ایران و ویران!!) دیگه خسته شدم من وقتی یه سر عید پارسال رفتم ترکیه ، اونجا واقعا از ایرانی بودنم خجالت کشیدم ، ایرانی های احمق اومده بودن اونجا نشسته بودن داشتن مشروب می خوردن ، به خودم گفتم که اینا خجالت نمی کشن ؟! حرف آخرم هم اینه : منُ ببخش اگه تو حرفام، هرگز نبودم اون چیزی که تو میخوای ، منُ ببخش اگه تو فردام، هرگز نمیشم اون چیزی که تو میخوای منُ ببخش، منُ ببخش بهخاطر همهی دروغایی که نگفتم ، بهخاطر زندگیای که نکردم ، بهخاطر لحظههایی که نمُردم منُ ببخش، مثل برگ تو مسیر باد، هر طرفی بوَزه راه میری ، منُ ببخش اگه فریاد میزنم که مسیرت غلطِ، داری اشتباه میری موضوعات مرتبط: مرده ی متحرک برچسبها: مرده ی متحرک, ایران, ویران, ایران و ویران, منو ببخش [ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 15:46 ] [ مهرداد و امین ]
دلم می سوزه برای کسایی که در زندگی خوابن ولی آدمای خوبین. از اعماق وجودم. منو بشناس؛ من یه آدم پر اشکالیم، که از دید آدما اخراجیم. منو بشناس؛ من شبیه کاغذ خط خطیم، من مثل یه شبکه برفکیم، من یه عکس عجیب ضرب دریم، من بارون و پاییزه پس ضمینم، من ...... منو بشناس؛ من یه آدم مستم. یه آدمی که بعضی شبا با آب و نماز مست می کنه. من یه فنجون قهوه تلخم از خاطراتم ولی بعضی وقتا روش شکر می ریزن. من عـــــاشق بارون تو غروب و شبم. که تو خیابون و کوچه تنها قدم بزنم...... یالا... یالا پاشو بیا سریع بریم دیره، تا همرام نیای دلم نمی شینه. اصلا نمیای. یواش، همه چیزای من اینجا حراج. مداد و خودکار و دفتر و تراش، حراج نفس من واسه گنده تراش، حراج حتی رفیق بازی کردنامو شباش، حراج این زخمامو خراش، حـــــــــــــــراج یواش! تویی که از معرفت دم می زنی. اینا همه فروشین هه چن میخری؟ می خوام بدونم اصلا اهل جنگیدنی، می خوام بدونم با چیا داری دم می زنی، نـــــــــــــــــــــــــه....... به تو نمیاد تو دنبال خندیدنی. تو دنبال سوژه واسه رقصیدنی....... نه. اینا همه واسه منه. داستان منو قلمم داستان منو منه. قلمم واسه دست منه. من غرورم رو بردم روی گیوتین تو چی. هااااااااا... منو ببخش! آخه مثه جوونای الان دنبال چت مخ بودن نیستم. منو ببخش! اگه فــــــــــــــــــــــــــــــریاد می زنم راهت غلطه داری اشتباه میری...... تو برو جلو انسانی که اینو می خونی. برو تا دنیا اسیر نگاهت بشه. من گناه کارم ولی حرفم گناه کار نیست. برو جلو تا عزرائیل پیدا کنه فرصت کشتنت رو. درود به "خدا" با "سرعت گذرعمـــــــــر"
[ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 22:17 ] [ مهرداد و امین ]
شبی سرد و در تنهایی قدم زنان در خیابان خشن اما صادق و صبور به آدمای رنگارنگ نگاه می کنم. سایه ام در روز سفید و در شب بی رنگ و محو هست. هر چی بیشتر به حیوون های آدم نما ( بلا نسبت شما) نگاه می کنم بیشتر در تضاد انسانیت میرم. هـــــــــــی .... هـــــــــــــی ... چه فاز سنگینی........ رفیق واقعیه لفظ زیر پیک نیست فقط ...... به آینه رو به روم نگاه می کنم. بهم کسی به غیر از خودم با صورتکی متفاوت نشون می ده. بهم دروغ می گه که این شکلیم. ولی بازم دلم می گه : بخند و راهت رو صاف تر برو!!! نفسم تاریک. تاریک تز از سیاه. از سیاه بالا تر هم رنگی هست، فقط براش اسم نذاشتن. افسوس! در قحطی " آدم" هستیم. یه آدمم ندیدم. پس خدایا این اشرف مخلوقاتت کجان؟؟؟؟؟؟ اینا زندگیشون اینه: اول تولد، بچگی، مدرسه، دانشگاه، زن و بچه، مرگ. زندگی رو میشه تو یه خط معنی کرد ولی به معنای دیگه هم میشه زندگی رو توی یه "زندگی "معنی کرد! خوشحال باش واسه چیزایی که داری .... فکر کنم دنیا رو اشتباهی اومدم. فکر کنم اونموقع که خدا گفت آدم بره رو کره زمین رفت. همونجاهم آدمای دیگه به دنیا اومدن ولی انگار من اشتباه اومدم تو یه کره دیگه ... ولی خوشحالم واسه اینی که دارم... کره ای که آدمی توش نیست. جز خورشید خانمی که صبح ها می بینمش و نور امامت دوازدهمش هر روز طلوع می کنه ولی باز میره پشت مه.... ولی امیدی دارم که روزی میاد و زمین رو جارو می کنه. برف ها رو پارو می کنه. آدم نما ها رو جادو می کنه، تــــــــــــا آدم شن...... آدم شن .... بگــــــــــــو میای........ [ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 21:25 ] [ مهرداد و امین ]
سلام! خیلی خوشحالم که یکی از دوستام بعد از مدتی بهم سر زد. آقا/خانم، جون عزیزتون منو درست لینک کنید ... بریم سر اصل مطلب: سر کلاس شیمی بودیم. معلم شیمی مون گفت : (( یه روز سر یه کلاس تو دانشگاه بودیم که 200 نفر بودن. یه استادی سر کلاسمون داشت مسئله حل می کرد که یه همهمه ای تو کلاس اتفاق افتاد. بعد گفت : آقای احمدی بره مسئله رو حل کنه. آقای احمدی پاشد رفت مسئله رو حل کرد. منم یه نفس آروم کشیدم چون بلد نبودم حل کنم و حواسم نبود گفتم می رم جلوی 200 نفر زایه میشم! وقتی نشست همه دیدیم استادمون داره بلند بلند می خنده! گفتیم استاد چرا می خندی؟ در پاسخ گفت: آخه من نه لیست درست حسابی دارم نه اسم هیچ کدوم از شما ها رو بلدم. گفتم تو 200 نفر یه فامیلی "احمدی" که دیگه وجود داره(!) گفتم آقای احمدی پاشو برو مسئله رو حل کن وگرنه من هیچ کدومتون رو نمی شناسم!! )) یه چیر دیگه ... معلم دین و زندگی مون داشت مدرسشون رو تعریف می کرد. می گفت شما خیلی خوبید. ما اون موقع تو مدرسمون همه لات بودن و معلم رو دست مینداختن. گفتیم مثلا چجوری؟ گفت :(( سر کلاس بودم. کلاسمون هم یه پنجره بزرگ داشت. معلممون یه لحظه برگشت دیدیم یکی از بچه ها از پنجره پرید بیرون! چند دقیقه گذشت دیدم صدای در زدن کلاس میاد. معلممون در رو باز کرد دیدیم همونی که از پنجره پریده بود بیرون به معلم سلام داد و رفت سر جاش نشست!!! )) خب! حالا اینا چه ربطی به موضوع پستم داشت! دیدیم که در بین 200 نفر آدم یه معلم کسی رو نمی شناسه ولی همه 200 نفر یه معلم رو می شناسن. دیدم آدم می تونه سر کلاس از پنجره بپره بیرون و معلم رو دست بندازه و می تونه هم بهش احترام بذاره! چرا مثل کسی نباشیم که همه ما رو با یه چیز خوب بشناسن. حتما باید مثل کسی باشیم که از پنجره بپره بیرون؟ اون آدم فردا از پنجره حقیقتم می پره بیرون ولی شاید دیگه روزگار اون رو به زندگی راه نده. از ما چیزی نمی مونه جز خوبی ها. خیلی جا-له-به! یه بنده خدایی می گفت :(( مردم خوابند وقتی میمیرند بیدار می شوند! )) ای خدآ! کاری کن مثل خودت " به خود آییم ". بیداری قبل از مرگ به اراده احتیاج داره. مثلا سخته توی تابستون آدم ساعت 4:00 صبح از خواب پاشه. ولی اراده اون رو حل می کنه. یه جا نوشته بود: فکر می کردم شیر شیر است گرچه پیر باشد ولی بعدا فهمیدم پیر پیر است گرچه شیر باشد. حتی ماهی مرده هم می تونه تو جهت آب حرکت کنه، ولی خلاف جهت حرکت کردن سخته. قبلا هم گفتم بازم می گم : مردم دنبال حقیقت نیستند، دنبال تولید حقیقت اند و اون چیزی که می خوان حقیقت باشه ... به قول یکی از بچه ها : آدما سه دسته اند. خوب، بد، احمق. لا اقل سومی نباش! بیدار شویم! یعنی خودمون رو بمیرانیم تا قبل از اینکه ما را بمیرانند .... [ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 23:1 ] [ مهرداد و امین ]
اینک قریب چهل روز از غروب غم فزای شهادت شقایقها میگذرد؛ و اینک از صدای نحص شلاق خزان بر پیکر آلالهها، اربعینی میگذرد و اسارت، سیلی، غربت، فریاد و بیدارگری سهم حاملان پیغام قاصدک های عترت و عظمت شد. از آن روز تا امروز چهل روز در سوگ ابرمردی نشستیم که حیات اسلام مدیون رگهای پاره پاره اوست. قصه سر و نیزه، قصه لبهای خونین و قرآن، قصه سیلی و صورت گلگون کودک غمگین و تمام حقیقت هایی که هر سال از پرده چشمان ما می گذرد را شنیده ایم. اربعینی با دختر کوچک حسین (ع) مهر را در آغوش گرفتیم، ناله زدیم، درد دلها گفتیم و شکوهها روانه کردیم. اربعینی از عمق جان، فریاد یا حسین کشیدیم، بر سینه زدیم و خنده را حرام کردیم. کربلا؛ این خارستان خشک و بیآب، دریای انسانیت و کمال است، اقیانوس بی کرانهای است که در آن گوهر همه عظمتها و خوبیها به رنگ مظلومیت، یافتنی است؛ اما غواص قهار میطلبد. و هر کدام به فراخور حالمان از کربلا، محرم، عاشورا و اربعین، برداشتی داریم و بر اساس آن قضاوتی .... در زیارت اربعین پیرامون فلسفه آن آمده است: و بذل مهجته فیک لیستنقذ عبادک عن الجهاله و حیرهالظلاله: حسین علیه السلام خون قلبش را به آستان الهی هدیه داد تا بندگان را از ظلمت جهل و نادانی و حیرت گمراهی رهایی بخشد. و شیعه همیشه و در تمامى روزهاى سوگوارى حضرت سیدالشهداء علیه السلام و از آن جمله روز اربعین آن حضرت، در زیارت و اقامه ماتم و عزادارى کوتاهى نکرده و از اینجاست که امام حسن عسکرى علیهالسلام زیارت اربعین را از علایم ایمان شمرده است. آرى، تنها زیارت اربعین سیدالشهداء علیه السلام است که مؤمن خالص را از دیگران تمیز مىدهد، و دوستان اهل بیت علیهم السلام را از غیر آنان جدا مى کند. و مؤمن واقعى کسى است که نگذارد آثار نهضت حسین علیه السلام فراموش شود و در قدردانى و شرکت در هدف آن حضرت کوتاهى نورزد. پیروان و دوستان امام حسین علیه السلام امیدوارند تا از این طریق مشمول این حدیث نبوى شوند که جابر بن عبدالله انصارى - از صحابه رسول خداصلى الله علیه و آله و سلم و نخستین زائر قبر حضرت اباعبدالله در اولین اربعین سیدالشهداء روایت کرده است: «کسى که قومى را دوست دارد با آنها محشور مى شود و کسى که عمل قومى را دوست دارد با ایشان شریک مىباشد». دلهایمان بیتاب سالار شهیدان، و چشمانمان بر مظلومانه ترین شهادت تاریخ همواره بارانی باد. برچسبها: اربیعن, اربعین حسینی, محرم, امام حسین, درباره ی اربعین [ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 17:38 ] [ مهرداد و امین ]
با سلام خدمت همه شما دوستان عزیز و گل ... من بزرگ شدم! اون قدری که دیگه با شنیدن سینوس و کسینوس خندم نمی گیره! اونقدری که وقتی با دوستام میریم چمن مصنوعی پارک، بچه ها از چمن می رن بیرون و از ما میترسن!! من بزرگ شدم! اون قدری که مردم رو من بیشتر از قبل حساب باز می کنن. اون قدر که دیگه مامانم برام رو تخت قصه " کلاغه به خونش نرسید! " رو تعریف نمی کنه! چون می دونه که من می فهمم کل زندگی رو تخت خلاصه شدنی هست!!! و دارم کلاغه رو به خونش می رسونم و داد میزنم:(( کلاغه به خونش رسید مردم! حالشم خوبه! فقط شما باید از خواب بیدار شید!!)) من بزرگ شدم! جوری که هورمون ها مردانه ام رو صورتم خودشون رو به صورت مو نشون می دن. طوری که می توتم دروغ بگم!! و این موهبتی است که نصیب هیچ بچه ای نمی شه ...! همون طور که گفتم من تا حدی بزرگ شدم که دیگه جلوی مغازه اسباب بازی فروشی نایستدم و به اسباب بازی ها نگاه کنم... چون می دونم خودم الان یه اسباب بازی متحرکم ! دیگه سر کلاس از روی بقل دستیم تقلب نمی کنم و دستم بدنم پر عرق نمیشه!! بلکه با خیال راحت سر جلسه کاغذ مبادله می کنیم و این طوری با کل کلاس هم ارتباط برقرار می کنم!!! بله! اینطوریه داستان. حالا این آدم به اصطلاح بزرگ که هنوزم کوچیکه وقتی داره راه میره از اون ور خیابون محلشون دوستاش براش دست تکون می دن. میان نزدیکش و باهم صحبت می کنن. دیگه اگه یکی یه فحش یا حرف بد بزنه، اون یکی نمی گه :(( خدا فلفل می ریزه تو دهنت!)) چون خود طرف نصف صحبتش با حرف " ک " شروع میشه!!! میگن کوچیک ها دوست دارن بزرگ بشن و بزرگ ها هم دوست دارن کوچیک بشن. نمی دونم من بزرگم یا کوچیک، چون می گم : می خوام همینجایی که هستم بمونم! شما هم بگید. این بهتر از اینه که بخوای کوچیک یا بزرگ بشی ...... موضوعات مرتبط: من بـــــــــزرگ شدم [ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ] [ 23:17 ] [ مهرداد و امین ]
سلام به همه دوستای خوبم. ممنون از نظرهای لطف قشنگتون.
یه روز سر کلاس بودیم داشتیم درباره میوه های ترکیبی (میوه هایی که از ترکیب دونه چند تا میوه باهم به وجود میان) صحبت می کردیم. یکی می گفت آره یه میوه هست که سفیده سفیده و خیلی شیرین من خوردم خیلی خوش مزست. یه اسم عجیبی هم داشت یادم رفته. معلم ادبیاتمون حرف قشنگی زد. گقت " انسان،حیوان عجیبی است .... همه چی میخوره!" قومی خدا را به امید پاداش نیایش میکنند. این عبادت بازرگانان است. گروهی از روی ترس، بندگی میکنند. این نوع بندگی مخصوص بردگان است. مردمی خدا را از باب سپاس نعمتهای او ستایش میکنند. این روش آزادگان است. خدایا نمی دونم ولی اونی که بسته اعتقاد به تو داره جدا ولی با توئم : شیطون رو فحش می دی واسه ستایش خــــــدا ؟؟!!!! یکی مذهبش مانع هرزه بازیشه.عشق به بهشت نیست از ترس آتیشه ..... و آخرین حرف : ناراحت کننده ترین چیز برای دشمنانت بخشش آنهاست. وقتی تنها شدی بدون خدا همه رو بیرون کرده تا خودش باشی و خودت ....... پس نهایت استفاده رو ببر
[ سه شنبه ششم دی 1390 ] [ 11:52 ] [ مهرداد و امین ]
چرا به مادر لقب سلطان غم رو دادن ؟ چرا نگفتن سلطان شادی؟ از خوبی های مادر هر چی بگم کم گفتم!مادر رو که واقعا نمیشه توصیفش کرد چون خیلی زحمت برای ما کشیده و می کشد و خواهد کشید و در تمام خستگی در آن نیمه شب بالای سر نوزاد مریضش حضور داره ! واقعا حس مادر چیه؟چرا مادر بچه خودش رو از میان همه چیز و همه کس ترجیح میدهد؟به راستی این چه حکمتی است که خداوند به مادر داده است؟وقتی بچه گریه میکند و در سینه هیچ کس آرام نمی گیرد حتی پدر خود،حال اگر این بچه همان لحظه در پیش مادرش قرار بگیرد گریه که سهل است خنده هم خواهد کرد یا حتی وقتی بچه ای گریه کرد بوی لباس مادر می تواند آرامش بخش بچه شود.اگر نوزاد هم می توانست حرف بزند قطعا این جمله را بر سر زبان خود می آورد: دوستت دارم مادر
همان طوری که میگویند: *** بهشت زیر پای مادران است *** [ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ] [ 21:25 ] [ مهرداد و امین ]
رفتم جایی. خواستم با یه نفر صحبت کنم. بهش گفتم چند تا جمله ی کوتاه بگو ولی پر معنی . شروع کرد:
بهم گفت : به نام خدایی که اشک را آفرید تا سرزمین عشق آتش نگیرد! با خودم گفتم ایول که به نام خدا شروع کرد. بهش گفتم ادامه بده. بهم گفت : اگه آدما به اندازه داناییشون حرف می زدن،سکوت جهان رو فرا میگرفت! دوباره گفت : بچه که بودیم اول زمین می خوردیم بعد زخمی میشدیم دیدم نه خیلی بارشه. ازم پرسید : می خوای چند کلمه درباره عشق و این چیزا بگم؟ گفتم بگو ببینیم چیکاره ای.. بهم گفت : عشق کینه ای است پر از محبت و محبتی پر از کینه . . . بعد بهم گفتش : چند سالته؟؟ گفتم خدا بخواد ۱۵ سال. بهم گفت : اگه یه خر بوست کنه بهتر از اینه که یه بوس،خرت کنه! زدم زیر خنده گفتم ایول. داشتم می رفتم زد پشت شونم ازم پرسید می خوای درباره درد و زندگی هم یه جمله بهت بگم. گفتم بگو که گفتش : کسی که از رنج زندگی بترسه ، از ترس در رنج است . . . ازش یه سوال پرسیدم : گفتم : چرا بعضی از پسرا یا دخترا یه چند ماه یا یه سالی هی ناراحتن که یه خری که خرشون کرده رفته پی یه خر دیگه اونم خر کرده. بهشون می گم اون داره به ریشت می خنده بازم ناراحتن. حرفی نداری؟؟ گفت چرا : به معنی عشق بر میگرده. در این جور مواقع باید بهت بگم که دنیا ارزشی نداره حالا چه برسه غم بخوری توش. به اونا بگو که بگن بیخیالش و به این خاطرشون بخندن. کل دنیا بازی بود حالا اونا که تو یه بازی گیم اور شدن عیبی نداره. یا این کار رو بکنن یا همون خر بمونن. تصمیم با خودشونه!!! گفتم بازم بهت سر می زنم. فعلا خداحافظ . . . موضوعات مرتبط: حرف هایی شکسته [ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ] [ 19:54 ] [ مهرداد و امین ]
دوباره بوی ماه محرم آمد و امام حسین ... و وقایع روز عاشورا نمایانگر شد ای حسین فاطمه این کینه هامان را ببین گرچه شد خورشید ما در پرده ی غیبت ولی ترس ما کشته شدن یا غارت این خانه نیست ای حسین فاطمه داغت درون قلب ماست [ پنجشنبه سوم آذر 1390 ] [ 19:2 ] [ مهرداد و امین ]
سلام! هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی این وبلاگ اینجوری بازدید کننده داشته باشه. دم شما ها گرم نه کیلو گرم اصلا ژول بر کیلو گرم درجه سانتی گراد(کلوین) و (فارنهایت)! خوبه یا بیشتر بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خسته بودم. یه دفعه به صدایی اومد. انگار خدا عصبانی شده بود و داشت عکس می گرفت از منطقه گناهکار ما. پنجره رو باز کردم دیدم یه صدای عکس دیگه هم اومد... لامسب عجب فلشی داشت این دوربین خدا. کله منطقه رو روشن می کرد! یه دفعه سوژه های عکاسی در پنجره های خونشون رو باز کردن ببینن این چه دوربینیه که ازش آب هم میریزه تازه با سرعت! یکی گفت عجب " رعد و برقی"! یکی گفت عجب بارونی. یکی گفت چه هوای خوبی و منم گفتم عجب عکاسی!!!!! دیدی... چند نفر به یه جا نگاه میکنن ولی چیزای متفاوتی رو از اون می بینن. اگه یه ماهی تو آب بود. به این فکر نکن که ماهی تو آبه. زاویه دیدت رو عوض کن. شاید یه ماهی باشه که آب دورش جمع شده باشه!!! این جوری با نگاه کردن به یه چیز هر چی داره رو می بینی!!!! دیدن با نگاه کردن فرق داره. همینطور شنیدن با گوش کردن. مواظب راز باش. راز اگه آشکار بشه ارباب تو و اگر پنهون بمونه بندت میشه ... تمام زندگی تصاویری است که با خاطره شدن معنی پیدا می کند. بد ترین شب می تواند بهترین خاطره برای تو باشه چون بهترین روز رو می سازه!!!!! چراغ گردون چیز جالبیه. وقتی بهت نزدیک میشه دعا می کنی کلانتری نباشه بهت گیر بده اگه بهش نزدیک بشی امیدواری راهنمایی رانندگی نباشه ماشینت رو بگیره ، پس بهش فکر نکن و امیدوار باش همون ماشین آشغالی باشه! اگه در جلو بسته بود ناراحت نباش ، در پشتی هم هست. یکی از مزخرف ترین چیزهایی که شنیدم: یعنی تو درست میگی و این همه آدم اشتباه میگن؟ شامپو "حقیقت" مهرداد برای آدمای خشک و بی حالت. فقط یکبار امتحان کنید!!!!!! به جای این که چندین شامپو بزنید شامپوی "حقیقت" مهرداد رو چندین بار بزنید!! به معنیش فکر کن. جمله ی معنی داریه. انقدر به فکر شب قبلت نباش. هر جور گذشت بگو " بیخیالش". هر روز صبح که نه ظهر که از خواب پا میشی به قلبت بگو امروز بهترین روز زندگیمه. اینو رو یه گوشه ی دیوار حیاط مدرسمون نوشته بود کی بود نمی دونم ولی اونقدر ریز نوشته بود فکر کنم من اون ۲ تا دوستم که پیداش کردیم اولین نفر بودیم. جون مادرت حداقل این بار از این جمله نگذز. خدایا! اندکی دختر در پارک ما ببار هنگامی که پنج شنبه ها میایم تشنه لب از پارک می رویم . . . (نیازمند شدید)! [ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 22:37 ] [ مهرداد و امین ]
مرد بزرگ دیر وعده می دهدو زود انجام می دهد. کنفوسیوس بهترین انسان کسی است که در حق همه نیکی کند . کنفوسیوس آنچه را میشنوم، فراموش میکنم. آنچه را میبینم، به خاطر میسپارم. آنچه را انجام میدهم، درک میکنم. کنفوسیوس اگر غذایی نامطبوع بخوری، آبی ناگوار بنوشی و بر خم بازوانت بالین بسازی، هنوز می توانی سرور و شادمانی را بیابی . کنفسیوس این خوبی که در ماست ؛ کار خداست. کنفوسیوس اگر به راه خطا رفتی از بازگشتنش مترس . کنفوسیوس مرد بزرگ برخود سخت می گیرد و مردکوچک به دیگران. کنفوسیوس اشتباه را تصحیح نکردن خود اشتباه دیگریست. کنفوسیوس مرد بزرگ دیر وعده می دهد و زود انجام میدهد . کنفوسیوس اگر مردم مرا نشناسند غصه نخواهم خورد ولی من اگر مردم را نشناسم افسرده خواهم شد. کنفوسیوس مرد بزرگ دیر وعده می دهدو زود انجام می دهد. کنفوسیوس برگ در هنگام زوال می افتدمیوه در هنگام کمال می افتدبنگر که چگونه می افتی چون برگی زرد و یا سیبی سرخ . کنفسیوس [ پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 ] [ 23:15 ] [ مهرداد و امین ]
خدایا! ز دین ریا بی نیازم بنازم به کفری که از مذهبم می تراود. آره،حرف های بنده حقیرت و نجسی که با آب غسلی در حموم پاک می شه رو بشنو. می ترسم وبیم دارم. از اینکه:
"قومی متفکرند در مذهب و دین ، قومی به گمان فتاده در راه یقین، میترسم از آنکه بانگ آید روزی ، کای بی خبران راه نه آنست و نه این" خدایا! قرص نانی رو توی شبهای نامهتابی قرار دادی که حتی نورش مجازیه و از خودش نیست. از خورشید هست. می گی از دور و برت درس بگیر. منم درس گرفتم نه از خورشید و ماه و استواری کوه. از اینکه اینجام . . . . . خدایا! چه وضعیه که دخترهای خرابی که پی پسر و پسرایی که انقدر پول برای بالا شلوارشون می دن تا دختر همسایشون راش بده میدن و میگن اینا سرمایه جامعه اند . . . لعنت من و هر کی اعتقاد داره بر این آدمای دو رو که تو کل دنیا پی جلب توجه و چرخشن. خدایا! می دونم انسان تنها موجودیه که دور چیزی نمی چرخه. ولی به نظر میاد این پسرا و دخترا دور هم می گردن و بازی می کنن. فکر نکنی که منم مثل اونا دور توئم ، که تو دور من بچرخیو من دور خودم خدایا! می گن آدم نباید دو روز برابر باهم داشته باشه. بیا ببین اینا هر روز پست رفت هم میکنن چه برسه برابر باشه دو روزشون. باید می گفتی برابر باشه ثوابم داشته باشه که تازه اینا دو روزشون باهم برابرم نمی شه!!!! خدایا! می دونی چرا الان شدم بیمار روانی؟ چون روح سفید دادی و بیدار سیاهی. باز شکر تو رو می کنم.همین که اینجــــــــــام ... خدایا! با این دل پر از جنس خاک که ریخته شد بیرون ، ســـــــکـــــــوتـــــــ فـــــــــریـــادمــ رو شنیدی. ای غربی ها به غربی بودن خودتون تو این دنیا بنازید،ماهم تو اون دنیا به مسلمون بودن خودمون واین که از عــلـــــی (ع) هستیم می نازیم. زندگی جاریست ای جاری پسند. ببار آسمون دل! صاف کن خودتو.راحت باش دل گناهکار.خوبی هم به من رو اورد. پیش به سوی خــــــوبــــــــــی. پیش به سوی سفر بــــــی انتها. پیش به سوی رسیدن بهت،خدایا!!! [ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 ] [ 21:3 ] [ مهرداد و امین ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||